على اصغر ظهيرى

61

قصص الحسين (ع) (فارسى)

برخاست و گفت : من اولين كسى هستم كه اين دعوت را اجابت مىكنم ، سپس مردان قبيله كه تعدادشان به 90 نفر مىرسيد برخاسته و همگى براى يارى امام عليه السل حركت كردند . جاسوسان و نگهبانان ماجرا را براى « عمر بن سعد » خبر دادند ، سپس او مردى را با چهار هزار نفر بر سر راه آنان فرستاد و چون بنى اسد دريافتند كه تاب مقاومت در برابر آنان را ندارند از هم پاشيدند و جمعشان بر هم خورد . آنان پس از آنكه در تاريكى شب پراكنده شدند به قبيله خود بازگشته و از ترس اينكه مبادا لشكر عمر بن سعد متعرض آنها شود ، شبانه آن محل را ترك كردند . حبيب بن مظاهر بازگشت و ماجرا را براى امام عليه السل باز گو كرد ، پس امام عليه السل فرمود : لاحول ولاقوة الا بالله » . « 1 » همچنين در اين روز يعنى ششم محرم ، عبيداللَّه طى نامه‌اى عمر بن سعد را به جديّت تشويق نمود و ضمن آن گفت : من از نظر تعداد لشكر اعم از سواره و پياده وتجهيزات چيزى از تو كم نگذاشته‌ام ، مواظب باش كه هر روز گزارش كار تو را براى من مىفرستند . « 2 »

--> ( 1 ) - بحار الانوار ، ج 44 ، ص 386 . ( 2 ) - همان ، ص 387 .